سقف امن خانه ما

سقف امن خانه ما

فاطمه‌م، ۲۱ سالمه. ما اصالتاً ترک اردبیلیم، ولی چند سالیه اومدیم کرج. علی آقامون کارگر ساختمونه. بنده‌خدا کله‌سحر که می‌ره هوا تاریکه، شبم که میاد، انقدر کار کرده که دستاش قاچ‌قاچ شده از گچ و سیمان.

پسرمون، اهورا، ۳ سالشه. چند ماهی بعد از اینکه دنیا اومد، دکتر گفت سندروم دان داره، انگار سقف آسمون خراب شد رو سرم. همونجا دلم هری ریخت پایین. با خودم گفتم یا ابالفضل، نکنه علی سرد بشه؟ نکنه بگه این چه بچه‌ای بود آوردی؟ آخه شنیده بودم بعضی مردا کم میارن، جا می‌زنن. ولی علی… علی وقتی بچه رو گرفت بغلش، یه ماچ سفت از پیشونیش کرد و گفت: «فاطمه جان، این برکت خونه‌مونه. هدیه خداست، خودشم کریمه، هواشو داره.»

از زندگیمون والا چی بگم… می‌گذره ولی سخت. مستاجریم، حقوق کارگری هم که خودت میدونی، به زور شکممون رو سیر می‌کنه، چه برسه به خرج دکتر و دوای بچه. ولی خدا خیر بده بانی‌های این خیریه رو. هم دکتراش کاردرستن، هم هوای جیب ما بیچاره‌ها رو دارن. اهورا اونجا خیلی راه افتاده. حالا دیگه قاشق دستش می‌گیره، یه چیزایی هم بلغور می‌کنه.

با همه اینا، پیش خدا گم نیست، پیش شما هم نباشه… گاهی کم میاوردم. میدیدم هم‌سنای خودم چه تیپایی می‌زنن، چه گشت و گذاری میرن، دلم می‌گرفت. کفر می‌گفتم. هی می‌گفتم خدایا چرا من؟ چرا هم باید بی‌پول باشیم، هم بچه‌م اینجوری باشه؟ ناشکری می‌کردم… تا همین دیروز.

دیروز که با اهورا رفتیم مرکز، دیدم تو حیاط قیامته. یه عالمه خرت و پرت ریخته بودن یه گوشه. قابلمه روحیای کج و کوله، پتوهای رنگ و رو رفته، یه گاز رومیزیِ قراضه… وا رفتم.
به منشیه گفتم: «چه خبره؟ اسباب‌کشی دارین؟»
بنده‌خدا یه آهی کشید و گفت: «نه عزیزم… اینا رو بقیه مادرا جمع کردن واسه خانم زینلی.»
گفتم: «همون که دو تا بچه داره؟ امیررضا و آرزو؟»
گفت: «آره. خدا سر کافر نیاره فاطمه… شوهرش تا فهمیده دومی، یعنی امیررضا هم مثل خواهرش مشکل داره، گذاشته رفته. الان سه ماهه غیبش زده. نه زنگی، نه پولی… صابخونه هم اسباباشون رو ریخته تو کوچه. تا این زنِ تنها بیاد به خودش بجنبه و بچه‌ها رو بذاره خونه فک و فامیل، ماشینِ آشغالی شهرداری اومده هر چی دم دست بوده رو بار زده برده…»

خشکم زد. انگار برق گرفت منو.
منشیه گفت: «حالا خیریه گشته یه اتاقک تهِ شهر براشون پیدا کرده، ولی بنده خدا هیچی نداره زندگی کنه. اینا رو بقیه مادرا آوردن که حداقل یه سقف و سفره‌ای داشته باشه.»

نشستم رو پله‌های حیاط. به اون وسایل درب و داغون نگاه کردم، یادِ دیشب افتادم. علی اومده بود خونه، از خستگی نایِ حرف زدن نداشت، چشاش کاسه خون بود، ولی تا اهورا پرید سمتش، نشست رو زمین و سفت بغلش کرد. یادم افتاد تو این سه سال، یه بار… حتی یه بار نشنیدم بگه خسته‌م یا چرا بچه مریضه. همیشه میگه: «فاطمه تو غصه نخور، من تا جون دارم نوکریِ شما رو می‌کنم.»

همونجا اشکم چکید. منِ دیوونه غصه چی رو می‌خوردم؟ من علی رو دارم. مثل کوه پشتمه. اهورا سایه پدر بالا سرشه. سقفمون اجاره‌ایه ولی امنه. کسی پرتمون نکرده بیرون. وسایلمون کمه ولی مال خودمونه.
دست اهورا رو سفت فشار دادم. تو دلم گفتم: «خدایا غلط کردم… هزار مرتبه شکرت.»
الان که دارم اینا رو می‌گم، منتظرم علی بیاد. می‌خوام امشب یه چای تازه دمِ قندپهلو براش بریزم، فقط تو چشاش نگاه کنم بگم: «علی آقا… دمت گرم که هستی. سایه‌ت کم نشه.»

تحلیل کارشناسی و ارائه راهکار

فاطمه جان، روایت شما بسیار تکان‌دهنده و در عین حال سرشار از امید بود. تجربه‌ای که در حیاط کلینیک داشتید، دقیقاً همان نقطه‌ای است که در روانشناسی به آن «بازتعریف موقعیت» می‌گویند. شما توانستید در اوج فشار، با دیدن واقعیت‌های تلخ‌تر، قدر داشته‌های ارزشمندتان را بدانید.

بر اساس آموزه‌های کتاب «هم‌قدم»، داستان شما سه درس بزرگ دارد:

1. حمایت همسر، ستون اصلی درمان: در فصل دوم کتاب (بخش پنجم: ساختن حلقه حمایتی)، تأکید شده که والدین باید یک «تیم دو نفره» باشند. داستان تلخ خانم زینلی نشان داد که وقتی این تیم از هم بپاشد، چقدر همه چیز ویران می‌شود. اما شما و علی آقا، دقیقاً مصداق همان تیم قدرتمند هستید. تحقیقات نشان می‌دهد کودکانی که پدرانی حمایتگر و پذیرا دارند (مثل علی آقا که اهورا را “برکت” می‌داند)، در فرآیند توانبخشی پیشرفت بسیار بهتری نشان می‌دهند.
2. تاب‌آوری در سختی: احساسات متناقض شما (ناشکری‌های گاه‌به‌گاه و سپس شکرگزاری) کاملاً طبیعی است. در فصل چهارم کتاب (پذیرش)، خواندیم که این نوسانات حسی بخشی از مسیر است. اینکه شما توانستید زاویه دیدتان را تغییر دهید، نشان‌دهنده هوش هیجانی بالای شماست.
3. قدرت همدلی خانواده‌ها: کمکی که خانواده‌ها در آن مرکز خیریه به خانم زینلی می‌کردند، همان «حلقه اجتماعی» است که در کتاب به آن اشاره شده. اینکه بدانید در این کشتی تنها نیستید، بار روانی مشکلات را نصف می‌کند.

فاطمه خانم، قدردانی شما از همسرتان عالی است، اما فراموش نکنید که **شما هم قهرمانید**. مدیریت خانه با درآمد کارگری و رسیدگی به کودکی با شرایط خاص، کارِ هر کسی نیست. پیشنهاد می‌کنیم همان‌طور که هوای علی آقا را دارید، هوای “فاطمه” را هم داشته باشید. حتی اگر شده روزی ۱۰ دقیقه وقتی اهورا خوابه، برای دل خودت یه کاری بکن. این حق توئه.

خداوند حافظ علی‌آقا، شما و اهورای عزیز باشد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Scroll to Top